معرفى  ::  سفرنامه  ::  يادداشت  :: مقالات :: عکس روز  ::  گزارش تصويری  ::  آرشيو  ::  تماس

یادداشت های حسن اطاعت

یادداشت های حسن اطاعت

یادداشت های حسن اطاعت

یادداشت های حسن اطاعت

يادداشت

یادداشت نخست

دريافت مطالب سايت بصورت Email

نام کاربری:

پست الکترونيکی:

 

ورودى

 

سفرنامه

خداحافظی 

چهارشنبه ۵ارديبهشت ۱۳۸۶

یکی از اصولی که هر مدیر تازه واردی باید رعایت کند این است که برای ماه های اول فعالیت خود یک یا چند اولویت اساسی را انتخاب کند و تمام قوای خود و سازمانش را روی تحقق آن اولویت ها متمرکز کند و گرنه پراکندگی قوا در دوران آغاز، دمار از روزکارش در می اورد و به  هیچ کاری نمی رسد. یکی از دلایلی که مدیر قبل از من از عهده این پروژه بر نیامده و حتی با یکسال کارکرد، به مرحله ثبت شرکت هم نرسیده است این بوده که اهداف مشخص و قاطعی برای خود تعیین نکرده و تمرکز نداشته است. از اوراق و مدارکش مشخص است که روزگار خود را به مطالعه مشاوران مختلف گذرانده و سمت و سوی واحدی به فعالیتهای خود نداده است. من در همین ابتدا سعی کردم که از این اشتباه پرهیز کنم. چند اولویت اساسی قابل حصول را تعیین کرده ام و با تمام توان برای تحقق آن ها تلاش می کنم. برای این اهداف 5 ماه وقت تعیین کرده ام و امیدوارم که به یاری خدا و با تمرکز قوا، این اهداف در زمان مقرر محقق شوند. در این مدت قطعا فرصت چندانی برای نوشتن نخواهم داشت. بنابراین با پوزش از تمام دوستانی که مطالب این سایت را دنبال می کردند عجالتا اینجا را تعطیل می کنم. متاسفم از اینکه مجبورم این سفر را بدون شما ادامه دهم و امیدوارم از دعای خیرتان بی نصیب نگذارید.    ادامه ...

اندازه واقعی 

يکشنبه ۲ارديبهشت ۱۳۸۶

سال 75 در نمایشگاه بین المللی سالانه تبریز، من در غرفه یکی از شرکتهای تبلیغاتی استان بودم و اولین حرکتهای بازاریابی برای تاسیس پژوهشیار را انجام می دادم. روبروی ما غرفه یکی از شرکتهای مشهور بهداشتی بود که به خاطر چهره و رفتار خاص مسئول غرفه مشهور شده بود. از او پرسیدیم که دلیل استفاده از این نام خاص و نمایش صحنه های اسب سواری  درآگهی تلویزیونی تان چیست؟ جواب داد مدیر عامل ما در فرانسه ساکن منطقه ای است که مسابقات اسب سواری زیادی در آنجا برگزار می شود و نامی هم که برای محصولاتمان انتخاب کرده است از همان منطقه فرانسوی گرفته شده است! نه سوال ما و نه جواب ایشان ارزش یاداوری نداشت، این خاطره راذکر کردم تا به امروز پیوند دهم:    ادامه ...

روز خوب 

سه‌شنبه ۲۸فروردين ۱۳۸۶

روزی که گذشت (سه شنبه 28 فروردین) روز خوبی بود. با همکاری برادرم جواد – که سالهاست ساکن تهران است- کار خیری را در تبریز شروع کرده ایم و منتظر نتیجه بودیم. اولین تماس صبح از تبریز بود و موافقت نهاد مسئول را خبر دادند و بلافاصله به جواد هم اطلاع دادم. بعد به تعمیرگاه رفتم و مشکل باطری ماشین به راحتی و با مبلغ ناچیزی بر طرف شد. بعد جلسه خوبی با یکی از سهامداران داشتم. کارهای مفصل افتتاح یک حساب جاری سه نفره را بدون حضور افراد و فقط با کپی شناسنامه و خواهش و رابطه، تمام کردم و شماره حساب را گرفتم. قرارهای کاری و دعوت هایی را که از تبریز رسیده بود بعلاوه قرار با خانواده را طوری ردیف کردیم که در تعطیلات آخر هفته جابجا شوند. همسفر خوبی هم برای سفر چهارشنبه (به تبریز) پیدا کردم که پروژه  ای هم با او داریم و هم صحبتی خوبی خواهیم داشت.    ادامه ...

سفر غریب 

يکشنبه ۲۶فروردين ۱۳۸۶

از سه شنبه 14 فروردین که بچه ها را راهی تبریز کردم تا پنجشنبه ۲۳فروردین در تهران بودم و کارهای اولیه را آغاز کردم. پنجشنبه 6 صبح به تبریز رفتم و شنبه صبح برگشتم. این سفر دو روزه با تمام سفرهای قبلی متفاوت بود. چند مورد را ذکر می کنم تا نتیجه ای بگیرم: پنجشنبه صبح اگرراننده آژانس در آن وقت بامداد  آیفون را شانسی نزده بود معلوم نبود کی بیدار شوم. با وجود اینکه زنگ ساعت را چند بار کنترل کرده بودم، در تعیین PM و AM اشتباه شده بود و زنگ نزد. همچنین با وجود اینکه تمام وسایل را کاملا بسته بندی شده و دم دست گذاشته بودم، گوشی موبایل را فراموش کردم. در فرودگاه برابر عادت چندین ساله، منتظر هواپیمای ایرباس ایران ایر برای این ساعت از بامداد بودم اما با ایرباس اجاره شده ایران ایر تور از ترکیه روبرو شدم. مدل A300 که صندلی ها بصورت 3 ردیف 3 تایی چیده شده است. در تبریز ابتدا به مهد کودک یلدا رفتم اما در نگاه اول نشناختم! 9 روز بود که از هم جدا شده بودیم اما قیافه و حالت و رفتارهایش حسابی عوض شده بود. وارد خانه که شدم مدتی طول کشید تا به اطاق ها و چیدمان و آشپزخانه عادت کنم. خانه حالتی غریب و نا آشنا داشت. چمدانم را که باز کردم دیدم که علیرغم آن همه دقت، لباس های یلدا را که در تهران بود فراموش کرده ام! به شرکت که رفتم حال خوبی نداشتم. طوری که دستم به هیچ کاری نرفت. با تغییراتی که در غیاب من شده بود مشکلی نداشتم اما احساس غریبی می کردم. لیست حقوق را که آوردند فکر کردم اشتباه شده، چون تعداد ردیف هایش تقریبا نصف شده بود. طبقه بالا را که واگذار کرده ایم سوت و کور و خالی بود چون هنوز پرسنل شرکت صنعتگران مستقر نشده اند. مانند یک مهمان در اطاق ها دور زدم و برگشتم. در مسیر بازگشت شارژر موبایل را جا گذاشتم!    ادامه ...

نام نیکو 

پنجشنبه ۱۶فروردين ۱۳۸۶

سال 68 در نخستین تجربه بازارایابی خود، عکس مدیر عامل یکی از شرکتهای مدرن نساجی را که در نمایشگاه گرفته شده و قاب شده بود به فروشگاه مرکزی شان بردم تا تحویل دهم. فروشنده اظهار بی اطلاعی کرد و ارتباط داد تا با مدیرعامل صحبت کنم. هر چند موفق به فروش عکس نشدم اما از ارتباطی که ایجاد شده بود خوشحال بودم. درآن سالها در اغلب محافل اقتصادی استان در مورد انقلابی که این شرکت در صنعت نساجی ایجاد کرده بود صحبت می شد و همان آشنایی کوتاه تلفنی بهانه ای شده بود تا من هم از مشارکت در این بحث ها باز نمانم. در خانواده ها و محافل صنفی در مورد رفاه کارکنان این مجموعه صحبت می شد و اطلاعات مختصر من از آنجا، جریان صجبت را به نفع من هدایت می کرد. در آغاز نخستین شرکت خود (خدمات فضای سبز در سال 73) تلاش کردم مدیریت فضای سبز کوچکی را که دارند بگیرم تا از تاثیر تبلیغاتی آن استفاده کنم. سال 76 برگه های تاسیس پژوهشیار را فاکس کردم و تا سال 78 از هر فرصتی برای ارتباط با آنجا استفاده می کردم. در این سال یکی از مشاوران صنعتی استان که در سفر امریکا با مدیرعامل این شرکت همسفر شده بود مرا به عنوان مشاور اینترنت به وی معرفی کرد. این معرفی یکی از فاکس های ما را برای ایشان تداعی کرده بود و باعث شد در بازگشت به ایران، از من دعوت کنند. دیدار حضوری، عزم مرا در استمرار ارتباط با وی جزم تر کرد. در مراسم افتتاح فروشگاه جدیدشان با یک سبد گل شرکت کردم. کاری که خیلی به ندرت انجام میدهم! این رابطه به قرارداد منجر شد و در حد مقدورات آن زمان، سعی کردیم که به خوبی انجام دهیم.    ادامه ...

اولین روز کار در تهران 

سه‌شنبه ۱۴فروردين ۱۳۸۶

۲ بامداد رسیدیم تهران. خانمم و یلدا ۶ بامداد رفتند تبریز و من از ۸ صبح کار جدید را شروع کرده ام. در زبان آذری مثلی داریم که می گوید اول کار را نه دوست ببیند نه دشمن! ماهم فعلا دراول کار هستیم. امروز رفتیم یک محل برای استقرار موقت دیدیم. از فردا یک میز و صندلی در ساختمان روبروی پارک ساعی خواهم داشت. برنامه ام این است که نیمی از وقتم را برای کارهای اجرایی بگذارم (ساختمان، مبلمان اداری، استقرار، جلسات و ...) نیمی دیگر را برای استراتژی (اهداف، رسالت، چشم انداز، تهدیدها و فرصت ها و تحلیل های مالی). یادداشتی را هم که ۱۰ فروردین قبل از سفر مشهد نوشته بودم این پایین می آورم.    ادامه ...

اینترنت بی سیم رایگان در فرودگاه مشهد 

دوشنبه ۱۳فروردين ۱۳۸۶

باور کردنی نیست ولی حقیقت دارد. من الان در نمازخانه فرودگاه شهید هاشمی مشهد روی فرش نشسته ام و اینترنت بی سیم رایگان اینجا را نوش جان می کنم. چیزی که در اروپا هم رایگان نیست.     ادامه ...

بازاریابی یانیرنگ؟ 

يکشنبه ۱۲فروردين ۱۳۸۶

هتل آپارتمان احسان مشهد، یکی از دو هتل مشهد است که در فرودگاه مهراباد غرفه دارد. دهم فروردین که از تهران عازم مشهد بودیم  یک سوییت از همان غرفه رزرو کردم و با خیال راحت عازم شدیم. وارد اطاق که شدیم شوک عجیبی به هردومان وارد شد . یک اطاق بسیار کوچک اندازه یک تخت دو نفره را به اسم سوییت به ما تحویل دادند که فن کویلش هم کار نمی کرد. تنها نشانه ای که از سوییت داشت یک سینک ظرفشویی بود با یک ریکا و یک اسکاچ! اگر فرض می کردیم که سوییت نیست و اطاق عادی است باز برخی الزامات استاندارد را نداشت یا از بس کوچک بود که کارایی نداشت. قبل از اینکه اعتراضی بکنم مدارکی را که امضا کرده بودیم بررسی کردم . دیدم که در لابلای جملات و کلمات و اشکال زیبا و عوامفریبانه تبلیغاتی، درجایی اندازه اطاق ذکر شده است. مشاور بازارایابی و تبلیغاتشان آدم هفت خطی بوده. چنان با کلمات بازی کرده بود که حتی اهل فن را هم به اشتباه می انداخت. به عنوان مثال شما از این عبارت چه استنباطی می کنید: اینترنت پر سرعت در تمام آپارتمان ها؟ آیا جز این استنباط می کنید که اینترنت پر سرعت خواهید داشت؟ خب من برایتان ترجمه می کنم: اینترنت پر سرعت فقط در آپاتمان ها دایر است نه در سوییت ها!!! سایر جملات تبلیغاتی شان هم به همین مهارت تنظیم شده است. باران بود و حال نقل و انتقال نداشتیم والا دلیلی نداشت که به این نیرنگ تن بدهیم. تصمیم گرفتیم سرمای اطاق را با گرفتن پتوی اضافی حل کنیم ولی یک ساعت از تقاضایمان گذشت و نیاوردند تا اینکه خودم رفتم پایین و پس از مشارکت در دعوایی که مسافر دیگری مثل ما راه انداخته بود، پتو را دستی گرفتم و آوردم. شب را به سختی صبح کردیم ( نشان به این نشان که یادداشت قبلی من ساعت ۳ بامداد از یک کافی نت ارسال شده بود یعنی بیدار بودم و شب گردی می کردم) صبح اولین کاری که کردیم انتقال به یک هتل دبگر بود. یک اطاق ۳ تخته را به هزینه ۲ تخته دادند و بیست درصد هم تخفیف دادند. اطاق مثل میدان فوتبال است. تمام امکانات استاندارد فراهم است. فضاهای بزرگ و چشم اندازهای زیبا دارد. لابی، رستوران، آسانسور و سایر قسمت های هتل بسیار بزرگ هستند و اطاق چنان گرم است که ترموستات را در پایین ترین درجه گذاشته ایم. قیمت؟ نصف قیمت هتل قبلی!       ادامه ...

نخستین یادداشت سال 86 

جمعه ۱۰فروردين ۱۳۸۶

ساعت دو و چهل دقیقه بامداد - شنبه یازده فروردین - مشهد    ادامه ...

شوک چهل سالگی 

سه‌شنبه ۲۹اسفند ۱۳۸۵

آخرین روز سال است و نوبتی هم که باشد نوبت به خبری رسیده است که قرار بود اواخر اسفند اعلام کنم: من شرکت را ترک می کنم! این تصمیمی است که بدنبال یک سال و نیم مذاکره و رفت و آمد گرفته شده است و ملاحظات مختلف آن در حد امکان سنجیده شده است. سعی می کنم چکیده ای از تاریخچه این تصمیم را نقل کنم: آذرماه 84 در تهران بودم که موبایل زنگ زد و فردی که از طریق اینترنت نام و نشان مرا دیده بود و لابد پسندیده بود! درخواست کرد که در یکی از سفرهای بعدی، ایشان را ببینم. فردای آن روز در حرم حضرت معصومه در قم بودم که دوباره زنگ زد و خواست که اگر تهران را ترک نکرده ام قرار را در همین سفر تنظیم کنیم. این کاررا کردیم و من فردای آن روز ایشان را دیدم: آقای علی امیری ، فرزند آقای محمود امیری ، بنیانگذار و مالک مادیران. در مورد مادیران و پروژه های مختلف آن (از جمله همین موبایل و تلویزیون که اخیرا افتتاح شدند) صحبت شد و پیشنهاد شد که به گروه ایشان بپیوندم. با توجه به مالکیت و اداره دو مجموعه هر چند کوچک (پژوهشیار و پارسیان) بعید بود که بتوان چنین پیشنهادی را پذیرفت. با گذشت یک سال و سفرها ی مکرر (که به خرج و دعوت مادیران صورت می گرفت) و مذاکرات بسیار مفصل در مورد جزییات پروژه ها و نقشی که من میتوانم عهده دار شوم، سرانجام در آذر ماه 85 پیشنهاد قطعی خود را اعلام کردند. من موکول کردم به صحبت با خانواده و شریکم و همچنین تعیین تکلیف شرکت خودم. این 3 مذاکره حدود دو هفته طول کشید و ما به مدلی رسیدیم که حداقل شوک به خانواده و آقای نجف زاده و شرکت وارد شود. مدل این است:    ادامه ...

مقابله با تورم 

يکشنبه ۱۳اسفند ۱۳۸۵

دو نفر از دوستان سوال کرده اند که چگونه برای مقابله با تورم احتمالی سال آینده آماده می شوم. من نامناسب ترین فرد برای ارایه راهنمایی اقتصادی هستم چون اقتصاد بلد نیستم. من فقط مدل خودم را عرض می کنم:    ادامه ...

درس هایی برای آموختن 

يکشنبه ۱۳اسفند ۱۳۸۵

همانطور که حدس میزدم سه نفر از بچه ها مایل به تمدید قرارداد خود نیستند. دلایل این افراد حاوی درس هایی است که در زمینه مدیریت منابع انسانی میتوان آموخت:    ادامه ...

آرشيو

یادداشت های حسن اطاعت

معرفى

سفرنامه

يادداشت

مقالات

عکس روز

گزارش تصويری

آرشيو

تماس

 
 
 
 

 

پژوهشیار (تبلیغات و بازرگانی الکترونیک)

معرفى  ::  سفرنامه  ::  يادداشت  :: مقالات :: عکس روز  ::  گزارش تصويری  ::  آرشيو  ::  تماس